تبليغاتX
هر گاه اندوهناکيد باز در دل خود بنگريد تا ببينيد که به راستي گريه شما از براي آن چيزي است که مايه شادي شما بوده است رنگ مرگ!!!

رنگ مرگ!!!

قلم و رنگ در اختیار شماست ، بهشت را نقاشی کنید و بعد وارد آن شوید !

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
                                 نه به من بر سر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
                                نه پي سنگ لحد، پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
                               کش بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران 
                              که دگر خوب دو چشمش نکند کار، دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
                              به فلان هوچي رند از پي گفتار دهيد

کله ام را که همه عمر پر از گچ بودست
                              پاک تحويل علي اصـغر گچکار دهيـد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه 
                              به فلان سنگ تراش سر بازار دهيد ...

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
                              مـعـده ام را به فلان مرد شکم خوار دهيد

در سـر سـفره خورد فاطمه بي دندان غم
                              به که دندان مرا نيز بدان يار دهيـد

 

پ .ن : دیگه نمیام!!!!!!!! تا بعد

+ يه دختر مهربون اينو نوشته اون کيه ؟. .*•.(¯`•. نسترن .•´¯).•*. . |


امروز یعنی ۲۹ مرداد تولدم مبارک

 

فعلا به هیچ وبی سر نمی زنم  ببخشید یه وقت ناراحت نشین دیگه

 

+ يه دختر مهربون اينو نوشته اون کيه ؟. .*•.(¯`•. نسترن .•´¯).•*. . |


عشق مستلزم ازدست دادن عقل است.

 عقلي كه انسان را از خطرات آگاه مي سازد و مي گويد نرو كه راهي بس دشوار و نارسيدني است.

 عشق مي گويد مي دانم كه درست مي گويي اما چه كنم كه غايت من اوست و غايت تو تندرستي است.

 عقل گويد اين چه راهي است كه آخرش ويراني است؟!

 عشق گويد در راه او ويراني خود زندگي است

عقل گويد جوابهايت براي من قابل درك نيست از همين حالا مجلس سوگواري برايت ترتيب مي دهم چون آخر كارت برايم معلوم است.

 عشق گويد لازمه با من بودن از بين بردن ماديات است

 هر وقت ترازوي سنجش خويش را به دور افكندي مي تواني همراه من شوي

« من تو را به ژرفاي درياهاي عظيم بر فراز قله هاي بلند در قلب خورشيد 

بر روي ابرهاي بيكران

 به جزاير اسرارآميز آسمانهاي هفت گانه

 و همه چيزهايي كه قدرت درك آنها را نداري خواهم برد »

 به تو نشان مي دهم كه « چشم هاي معشوق به سان درياست

 ابروانش به سان كمان رزم آوران

 لباسش به سان دو قوس ماه

 سخنانش به سان جزاير اسرارآميز »

تو اي عقل با من بيا تا همه اينها را كه گفتم نشانت دهم

عقل گفت كه اگر اين طور است كه مي گويي من مي شوم عشق و ديگر عاقلانه كاري نخواهم كرد

 هر دو به راه افتادند عشق كه راه را نشان مي داد مي رفت و عقل از پس او مي آمد

عشق از فراق ديدار گريست

 عقل گفت چرا گريه مي كني ؟ مگر رسيدن به اين همه لطف گريه دارد؟!

 عشق گفت: شرط اول اظهار ناتواني است و دوباره به راه افتادند

عشق گفت: شرط دوم صداقت داشتن براي اوست و دوباره حركت كردند

 اين بار عشق اضافه هاي خود را از خود دور مي كرد

 عقل گفت: بيرون نريز شايد به كارت آيد!

 عشق گفت: شرط سوم طهارت و پاكدامني است

 باز به راه خود ادامه دادند اين بار عشق تيغي را صيقل داد و تيز مي كرد

 عقل گفت اين ديگر چيست و چه حكمتي دارد ؟

 عشق گفت آخرش فنا شدن است به دست خود !!!

 عقل كه كاسه صبرش لبريز شده بود برگشت

 و از آن روز تا به حال و تا قيامت دشمن عشق شد.... 

 

پ . ن : من تو این پست نظرامو تاییدی کرده بودم  ولی دوستای عزیزم خیلی به من لطف داشتن و شرمنده کردن دیگه دوباره مثه سابق شد  قربون دوستای گلم برم

+ يه دختر مهربون اينو نوشته اون کيه ؟. .*•.(¯`•. نسترن .•´¯).•*. . |


روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي کرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد .

 هرچه که باشد شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است .


و هرکه آمد چيزي خواست . يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن .

 يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز . يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را .


در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم .

نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ . نه بالي و نه پايي ، نه آسمان و نه دريا .

تنها کمي از خودت ، تنها کمي از خودت را به من بده .

و خدا کمي نور به او داد !!!

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آن که نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي آگر به قد ذره اي باشد .

تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي .

و رو به ديگران گفت : کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک ، بهترين را خواست .

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست!

هزاران سال است که او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد .

وقتي ستاره اي نيست چراغ کرم شب تاب روشن است .

کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است !!!

برگرفته از کتاب چلچراغ نوشته عرفان نظرآهاري

پ.ن : دلم گرفته  از روزگار از زمونه از همه چی

+ يه دختر مهربون اينو نوشته اون کيه ؟. .*•.(¯`•. نسترن .•´¯).•*. . |